پایان معصومیت کودکی
چه فاصله کوتاهی
تا سنگ شدن ...
(محمد فروزنده)
برای ۲۷ سالگی و روز تولدم ...
به کسانی که
صمیمانه ز ما پرسیدند :
معذرت می خواهم !
چندم مرداد است ؟
و نگفتیم جواب ...
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده ست !
(حسین پناهی)
خیابانهای چشم بسته از بر را !
میان مردمی که حدودا" می خرندو
حدودا"می فروشند!
در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها...
و بخار پیشانی ام
حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
(حسین پناهی)
پس چرا این همه کتاب رنجی را نمی کاهند...
وجدی نمی افزایند؟
(حسین پناهی)
یادش هست ماهی باشد
چه در تنگ چه در دریا ...
(حسین پناهی)
با کیف و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدی؟ پدرش گفت...
دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید ...
وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد
در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود...
تنها مادر بزرگش دیده بود
شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود...
(حسین پناهی)
خدا حافظ ...
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار ...
(حسین پناهی)
مردگان !
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده !
تنها به شمعی قانع اند و اندکی
سکوت !...
(حسین پناهی)
هیچ چیز این جهان بی کرانه را
جدی نگرفته ام ...
حتا عشق را !
(حسین پناهی)
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم!
چرا صدایم کردی؟
چرا ؟؟؟....
(حسین پناهی)
تا ما هميشه ندانيم
همين كلك زمان است تا بگذرد و بگذري
واينچنين شد كه گذشت و گذشتيم!
تو يادت مي آيد ؟...
(حسین پناهی)
زندگی همین است!
همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه وسفید!
همین میگرن های موروثی!
همین هار شدن بخاری نفتی!
همین جست خیزها و خنده های بی دلیل!
همین برف ها و کلاغها که لهجه لری داشتند انگار !...
(حسین پناهی)
چشمها نگهبان دلهایند !...
(حسین پناهی)
نه !
به کفر من نترس !
کافر نمیشوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم !
انسان و بی تضاد؟!...
(حسین پناهی)
کی کلاس چهارم شدی؟
چه می پوشی؟
اسباب بازی مورد علاقه ات چه بود؟
یادم نمی آید ...
فقط میدانم که بودی !
جزیی از زندگی و هستی من بودی !
(حسین پناهی)
و صداي پاي مرگ كه مي آيد...
ديگر چيزي را نمي شنوم !
(حسين پناهي)
اي ملال بي پايان ...
(حسين پناهي)