تبليغاتX
×(ســــکوت متـــرسک)×

×(ســــکوت متـــرسک)×

... با وفاترين جفت هاي عالم كفش ها هستن ...
افتادن دندان

پایان معصومیت کودکی

چه فاصله کوتاهی

 تا سنگ شدن ...

(محمد فروزنده)

برای ۲۷ سالگی و روز تولدم ...

نوشته شده 87/06/17 توسط محمد فروزنده |
ما بدهکاریم

به کسانی که

صمیمانه ز ما پرسیدند :

معذرت می خواهم !

چندم مرداد است ؟

و نگفتیم جواب ...

چون که مرداد

گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده ست !

(حسین پناهی)

نوشته شده 87/05/01 توسط محمد فروزنده |
گز میکنم

خیابانهای چشم بسته از بر را !

میان مردمی که حدودا" می خرندو

حدودا"می فروشند!

در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها...

و بخار پیشانی ام

حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

(حسین پناهی) 

نوشته شده 87/03/11 توسط محمد فروزنده |
 به دانش اگر مرد را راستی...

پس چرا این همه کتاب رنجی را نمی کاهند...

وجدی نمی افزایند؟

(حسین پناهی)

نوشته شده 87/01/24 توسط محمد فروزنده |
و ماهی

 یادش هست ماهی باشد

 چه در تنگ چه در دریا ...

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/11/11 توسط محمد فروزنده |
به خانه می رفت

با کیف و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدی؟ پدرش گفت...

دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید ...

وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد

در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود...

تنها مادر بزرگش دیده بود

شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود...

(حسین پناهی)

 

نوشته شده 86/09/28 توسط محمد فروزنده |
سلام ...

خدا حافظ ...

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار ...

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/05/10 توسط محمد فروزنده |
چه میهما نان بی دردسری هستند

مردگان !

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده !

تنها به شمعی قانع اند و اندکی

سکوت !...

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/03/19 توسط محمد فروزنده |
به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

جدی نگرفته ام ...

حتا عشق را !

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/02/29 توسط محمد فروزنده |
بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم!

چرا صدایم کردی؟

چرا ؟؟؟....

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/02/23 توسط محمد فروزنده |
آري كسي نبود كه به ما بگويد !

تا ما هميشه ندانيم

همين كلك زمان است تا بگذرد و بگذري

واينچنين شد كه گذشت و گذشتيم!

تو يادت مي آيد ؟...

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/02/15 توسط محمد فروزنده |
هی!عمو!

زندگی همین است!

همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه وسفید!

همین میگرن های موروثی!

همین هار شدن بخاری نفتی!

همین جست خیزها و خنده های بی دلیل!

همین برف ها و کلاغها که لهجه لری داشتند انگار !...

(حسین پناهی)

 

نوشته شده 86/02/14 توسط محمد فروزنده |
مادر بزرگها گفته اند:

چشمها نگهبان دلهایند !...

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/02/08 توسط محمد فروزنده |

نه !

به کفر من نترس !

کافر نمیشوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم !

انسان و بی تضاد؟!...

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/02/06 توسط محمد فروزنده |
کی به مدرسه رفتی؟

کی کلاس چهارم شدی؟

چه می پوشی؟

اسباب بازی مورد علاقه ات چه بود؟

یادم نمی آید ...

فقط میدانم که بودی !

جزیی از زندگی و هستی من بودی !

(حسین پناهی)

نوشته شده 86/02/02 توسط محمد فروزنده |
صداي پاي تو كه مي روي

و صداي پاي مرگ كه مي آيد...

ديگر چيزي را نمي شنوم !

(حسين پناهي)

نوشته شده 86/01/22 توسط محمد فروزنده |
سلام اي زندگي

اي ملال بي پايان ...

(حسين پناهي)

نوشته شده 86/01/18 توسط محمد فروزنده |